مهاجر غربت.(اجتماعی.فرهنگی.علمی
این وبلاگ سعی بر این دارد که تمامی اطلاعات اجتماعی.فرهنگی. وعلمی روز را ارائه دهد

 

همه ما گم شدیم هر کدام در دنیای خودمان و از دغدغه های کوچک برای خودمان کوه ساختیم....

فراموش کردیم هر آنچه را که باید به یاد می داشتیم زیباترین اهداف را و بدتر از آن هر چه قدر زمان می گذرد اهداف پوچ در نظرمان پر رنگ تر می شود.

یادمان رفته زمانی را که دمیده شد از روح الهی در این کالبد بی ارزش و فراموش کردیم آن زمزمه هایی را که در گوشمان می خواند تو را برای خودم آفریدم و پروردم تو را برای انسان بودن آفریدم برای انسانیت برای جنگیدن....

جای جای زمین ترک بر می دارد می غرد می خروشد و در آخر فریاد می زند و پس از اندکی جرقه آرام می گرید...

می گوید: ببینید  مرا... من تنها درد می کشم..

کودکی را می بینم که جسم سرد مادرش را در آغوش می کشد...جنگ خون آوارگی فقر...

زمین عدالت را فریاد می زند اما کسی گوش شنیدن ندارد.

همه ما گم شدیم همه کور شدیم و کر  و فقط خودمان را می بینیم.

ولی زمین همچنان عدالت را فریاد می زند....

 

من تنها کاری که می توانم این است که بنویسم تا فراموش نکنم همین

 

 

 




تاریخ: چهارشنبه 18 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd

خدایا.......

خداوندا
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان
من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم

خداوندا
من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس
من از نارفیقی های این دنیا میترسم

خداوندا
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چو مرداب میترسم

خداوندا
من از مرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیك میترسم

خداوندا
من از خود نیز میترسم
خداوندا پناهم ده
،خدایا کمکم تا بتونم برای همیشه..




تاریخ: سه‌شنبه 17 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd




تاریخ: دوشنبه 16 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd

تعطیل هست.....

 

 

می دونی ؟

 

 

یک وقتهایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی:

" تعطیل است"

و بچسبانی پشت شیشه افکارت!

باید به خودت استراحت بدهی...

دراز بکشی، دستهایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

! در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت

شیشه ذهنت صف کشیده اندآن وقت با خودت بگویی

بگذار منتظر بمانن

گاهی ما ادم ها  در زندگی چنان دچار مشکل میشم که اصلاخودمونو فراموش میکنیم و از زندگی فقط رنج میبریم خوبه که ادم گاهی اوغات با کمی به فکر، به خودش بیاد و ببینه کجاست و داره چی کار میکنه ،ببینه چه کارهایی رو باید انجام میداده و نداده ،چه چیزهایی را نگفته و باید بگه ویا خیلی چیزای دیگه.....درسته ادما ،این روزها برای خودشون کلی مشکلات دارن  و ذهن همگی با چیزهایی مشغول هست ولی باید برای زندگی بهتر به خودمان بیاییم و همگی افکارهایی که مزاحم ما هستند رو برای همیشه کنار بگذاریم ،گفتم برای همیشه ،مشکل ما ادم ها اینه که از گذشته هامون دل نمیکنیم این قدر به دیروزمان فکر میکنیم که اکنوم و فردا رو فراموش می کنیم و در سایه افکارهای بد و اتفاق های بدی که  در گذشته برایمان اتفاق افتاده زندگی می کنیم،بهتره پا فراتر از چیزی که هستیم بگذاریم و خودمونو در سایه یک زندگی خوش با افکار مناسب رها کنیم

 

به امید همین اکنون و فردایی بهتر ...

 

 




تاریخ: شنبه 14 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd

باز باران با ترانه...

 



میخورد بر بام عشق خانه...

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟؟؟

ان روزهای زیبا که گذشت کو...

ان دل هایی که خوش بود کو..

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران؟ گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر کجا رفت؟ خاطرات خوب و شیرین؟

در دل آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز... غرق در غمهای امروز...

یاد یاران رفته از یاد... آرزوها رفته بر باد...

باز باران... باز باران... می خورد بر بام خانه...

بی ترانه... بی بهانه... شایدم... گم کرده خانه...

باز باران...

وبازم باران .......

میدانم، به امید اکنون و فردایی بهتر....

 

 




تاریخ: پنج‌شنبه 12 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd

 

یادش بخر عکس دوم دبیرستانم ، مدرسه امام خمینی خیراباد

 




تاریخ: سه‌شنبه 10 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd

  روزگار من اینجام ...

 


که چنین سخت به من میگیری؛

با خبرباش که پژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرتر از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند

اما باورم بر این است:

گاه باید رویید از پس یک باران

گاه باید روییید از پس غم ها

وگاه باید ادامه داد  ادامه داد با تمام غم ها

گاه باید خندید بر غم بی پایان

زندگی من هستم برای همیشه

برای الان و به تو عشق می ورزم با تمام غم هایت

وتورا دوست دارم زندگی...

 




تاریخ: شنبه 07 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd




تاریخ: جمعه 06 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd

مدت ها است که می خوام این شعر بزارم ولی نمی شد و بلاخره اره

یه پنجره با یه قفس ، یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو ، یه خاطرس همین و بس

تو این مثلث غریب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم ، از اونور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه ، خیمه زده رو باورم
میخوام تو این سکوت تلخ ، صداتو از یاد ببرم

بزار کوله بارم روشونه شب بزارم
باید که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو دلم ، شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس ، منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم ، از آرزو های محال
قصه ما تموم شده ، با یه علامت سوال

بزار کوله بارم روشونه شب بزارم
باید که از اینجا برم ، فرصت موندن ندارم




تاریخ: چهارشنبه 04 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd


می خواهم برگردم به دوران کودکی هایم.........

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد ونه چیز دیگر یا کس دیگر فقط مادر و فقط مادر همین
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و تنها فکرم بازی با دوستانم بود و نه هیچی فکر دیگری وهمه این ها گذشتند و گذشتند ورفتند مثل باد ،میگن کاش زندگی دنده عقبی هم داشت

و معنای خداحافـظ،فقط تا فردا بود...!
 

 

به امید همین حالا و فردایی بهتر ....




تاریخ: یکشنبه 01 بهمن 1391
ارسال توسط afgroshd
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران