یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید:
چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم.
سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
و این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم. خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش واقعی خود را از دست نمی دهیم و با ارزش هستیم.
به امید فردایی بهتر....
در سال ۱۹۶۸ مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر ۵ قاره جهان پخش می شود.
کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها ۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند.
ادامه مطلب...
این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !
همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی “موفقیت” بشناسند.
اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار
ادامه مطلب...
چیزی که نحوه زندگی انسانها را مشخص می کند، تفسیر و نوع دیدشان نسبت به وقایع بیرونی است نه خود آن وقایع.
سرمنشأ مثبت اندیشی از باورهای ما می آید. باورها و اعتقادات هر فرد و نوع برداشتش از زندگی و وقایع آن است که او را به سمت و سوی خوشبختی و یا بدبختی می برد. هر اتفاقی که در زندگی ما پیش می آید از نظر ما یا خوشایند است یا ناخوشایند. پس هرامری می تواند باعث خوشحالی و خوشبختی ما و یا باعث ناکامی و ناراحتی ما شود.
مثبت اندیشی به ما کمک می کند که
ادامه مطلب...
همه چیز از خواستن شروع می شود..
خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد، اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد …
مشکل انسان ها در خواستن ِ
ادامه مطلب...
گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و میداند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه د
ادامه مطلب...
هزاره ، بغض در گلون تاریخ


هزاره ،ای بغض نشسته برگلون تاریخ معاصر کشور من
ای فریاد شکسته در خود و ای فریاد بی صدا ، در تداوم تاریخ کشور من و سرزمین من
ای پیکره میخکوب بر صلیب ایستاده بر چهار سو،جاده ا
ادامه مطلب...
مقام های وزارت مخابرات و تکنالوژی معلوماتی میگویند که به زودی اولین ماهواره افغانستان به فضا پرتاب
ادامه مطلب...
صدای سکوت
دوستان عزیز در حالی در ایران روز معلم تجلیل می شود. که در همین حوالی دوسال قبل خواهر عزیزمان حمیده دانش با شجاعت و فداکاری تمام، جان شاگردانش را نجات داد .و خودش به سفری بی برگشت رفت.
اما شرح واقعه:بانو حمیده دانش و ۸۰ دانش آموز به همراه چند مربی دیگر میهمان دره آل بودند، امادره آل، به بچه هایی که رفته بودند تا ساعتی را در دامن طبیعت باشند، روی خوشنشان نداد «دره آل» میزبان خوبی برای بچه های «کانون راه حق» نبود. او همه آنهارا با چشمهای گریان راهی خانه هایشان کرد حتی یکی از آنها را از بقیه جدا کرد وحمیده درست در عصری اردیبهشتی(ثور) از سفری یک روزه به سفری دور و دراز رفت؛ بهسفری بی برگشت؛ سفر مرگ. ما فقط می توانیم تصوری از آن روز داشته باشیم،اما آن روز آن قدر اندوهگین تمام شد که وقتی همکاربانو حمیده دانش از او می گوید،لرزش دستهایش را می بینم و اندوهی که شرح آن، ماجرا را برایش سختمی کند.او به چشم خود دیده که بانو حمیده در باتلاق فرورفت، در گودالی که ظاهر آننشان از وجود ۳۰ یا ۴۰ سانتی متر آب بر روی هم داشت، اما این همه ماجرا نبود،همه ماجرا حمیده ای بود که در میان گودال غرق شد تا دانش آموزش را نجات بدهد.و دیگر اثری از حمیده نبودهمکار دیگربانو دانش، خانم اعتمادی که خود گرفتار در گودال شده بود، می گوید:ساعت ۳ عصر بود. بچه ها را جمع می کردیم تا کم کم برگردیم. عده ای از بچه ها درکنار رودخانه مشغول قدم زدن بودند تذکر داده بودیم مواظب باشند، اما ناگهان دیدمیکی از دانش آموزان به نام فائقه توی گودالی افتاد که به ظاهر چند سانتی متر آبداشت. به او گفتم بلند شو. دیدم بلند شد و دوباره افتاد. یکی از بچه ها خواست بهاو کمک کند، او هم افتاد داخل و ما فهمیدیم مسأله جدی است. حمیده گفت، بایدکمکشان کنیم که چند دقیقه بعد خودم را روی آب دیدم و اثری از حمیده نبود حمیدهرا پس از ۲۰ دقیقه از آب بیرون آوردند.پنج شنبه همه چیز برای خانم حمیده تمامشد. خانم حمیده ای که تنها چند ماهی بود که معلم بچه های گلشهر شده بود تابه آنها قرآن یاد بدهد و رایانه، اما می گویند حمیده به جای دوستش مشغول به کارشده و دوستش در دانشگاه قبول شده بود. مادرش می گفت، حمیده بیشتر برایثوابش به بچه ها قرآن یاد می داد.
آخرین درس بانو حمیده
نمی دانم شاید وقتی دانش آموز در آب افتاد،بانو حمیده می توانست به بهانه زنبودن به آب نزند. می توانست فقط سر و صدایی بکند و کمک بخواهد، اما او معلم بودو معلم زندگی اش را وقف درس دادن و آموزش می کند و آخرین درسی که خانمحمیده به شاگردانش داد؛ درس فداکاری بود، درسی که او آن را عملاً به دانشآموزانش نشان داد تا نام او برای همیشه در یادها بماند. تا هر وقت دانش آموزان او ازکوچه مسجد ابوطالب عبور می کنند، آخرین درس معلم شان را به یاد بیاورند و مگرمی شود از معلم انتظاری جز این داشت.خانم حمیده یک معلم بود، معلم فداکاربراییاد و خاطر اش گرامی بادو روزمعلم بر همه معلمان جهان تبریک



